میخوام یه خاطره کوچیک از سال 90 بگم
که فهمش برا خواننده ها شاید کامل نباشه ولی خودم با پوست و جون یادمه
+ دی ماه 90
یا آذر 90
نمیدونم زمستون بود!
ساعت 10 شب
قدم زنان داشتم خیابون رو با بابام میرفتم
بابا عصبی
من عصبی
خونه مادر عصبی و مضطرب
منی که داشتم تو اوج جوونی و بچگی و گاو بودن
برای اولین بار به چیزهایی فکر میکردم که نباید !!!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
والا الان یاد یه خاطره دیگه هم افتادم از سال 90
شدیدا یاس گوش میدادم
نمیدونم چرا اون سال اینجوری بودم؟
به خاطر یکی از دوستام بود
شاااااید
یادتونه آهنگ "از چی بگم برات رو ؟؟"
انتظااار داری چه چیز از جیب من در آد ؟؟؟
ترکوند اون زمان
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
چرا پست هام از 4 صبح تا 8 صبح میان؟؟
جدیدا زود میخوابم
زود بیدار میشم
9 میخوابم
4 صبح بیدار میشم
اینجوری آدم های کمتری رو میبینم
ترافیک کمتری میبینم
باشگاه ها خلوت ترن
پارک ها خلوت ترن
کمتر سلام میکنم
روحیه ام بهتره
به کارام زود تر میرسم
نمیدونم این منزوی بودنه یا نه !
ولی به آدمی که خودش فاصله میگیره! نمیگن منزوی
میگن جمع گریز
منزوی کسیه که توانایی ارتباط رو نداره !!!
آره دادا
ما منوزی نیسیم
جمع گریزیم
جمع = آدم های اعصاب خرد کن
+++++++++++++++++++++++++
اون دوستمو یادتونه که میگفتم دارم دورش میکنم
شب زنگ زد گفت نیاز به کمکت دارم
نه نگفتم
چون واقعا تنها منو داشت
اه چقدر بدم میاد از این آدم های نیازمند که حتا نمیتونی مثل آدم باهاشون قهر کنی
اینجانب یکی از عشّاق پیکان میباشم.