سوییچ رو گذاشتم تو جیب چپ
کلید خونه تو جیب راست ..
پله ها رو اومدم پایین، بعد به خودم گفتم داداش یادت باشه کدوم یکی رو چپ گذاشتی کدوم راست .
بارون شدید میومد. موزاییک های مجتمع در حالت عادی خیلی تراز و یک دست اند ولی امان از روزی ک بارون بیاد!
قشنگ، فرقشون رو میفهمی و تو پستی و بلندی هاش آب مثل دریاچه جمع میشه!
منم که با دمپایی زرنگی دارم صلانه صلانه میرم و باید از تو این دریاچه های کوچیک رد بشم .
اولین دریاچه رو با پرش بلند رد کردم.
دومی رو رد کردم و سر سومی پای راستم رفت تو آب ..
بقیه دریاچه ها رو که 13 -14 تا بودن مثل گاو بدون توجه به خیس شدن پاهام خودمو به ماشین رسوندم .
هنوز آرومم . تو راه برگشت یادم افتاد، که کلی اشغال تو ماشینه و پریا بعد از پیاده شدن از ماشین با یه خدافظی آشغال هارو ول کرده رفته.
اینجا بود که اولین "فاک" رو گفتم ...
تو مسیر برگشت به ماشین هر وقت به این دریاچه های کوچیک مرسیدم و پام خیس میشد و یه حس کثیفی دست میداد
"فاک " رو تکرار میکردم
رسیدم دوباره به ماشین، دستمو کردم تو جیب راست ، دیدم کلید خونه رو در آوردم
دوباره گفتم فاک، چون اولش 30 ثانیه پیش یادم بود که این اشتباهو نکنم..
تا برگردم به در اصلی مجتمع، داشتم به سازنده موزاییک، معمار مجتمع، مسئول باران در طبیعت، پریا ، خودم که ماشین رو اون ته پارکینگ پارک کردم و دمپایی پوشیدم فحش میدادم ..
تو پارکینگ یه پسر همسن من پشت فرمون شبیه اسنپی ها منتظر یکی بود، وقتی دید بی توجه به اون دارم هی میگم فاک فاک ..
یه حالت تعجب با ترس گرفتتش
منم یه چشم تو چشم کردم و نگاهم انگار نگاه قاتل قبل از تیراندازی بود ..
رسیدم خونه
کل هیکلم رو آب گرفته بود
گوشی خیس شده بود
دمپایی لزج و پاها کثیف بودن !
یادم اومد که کلی خرید دارم، اینارو مینویسم تا یادم باشه و موقع رفتن به فروشگاه
بیام از وبلاگ ببینم
چیزایی که باید بخرم:
موز
آووکادو
توت فرنگی
بلو بری
خیار
گوجه فرنگی
آب معدنی
یادمه بابام میگفت آب تهران فرق داره ! بهتره
یه توهم الکی داشت
الحق که آب تهران فرق داشت!
اینجانب یکی از عشّاق پیکان میباشم.